گفت‌آورد نوشته اصلی از سوی Mehrbod نمایش پست ها
شاد بودن در کهنسالی پیشامدانه انگار آسانتر است. شما مغزتان را همچون یک ابزار بسیار پیچیده
ببینید که درگذر زمان کار کردن با آن را یاد میگیرید و در کارکشیدن از آن ورزیده تر. برای نمونه کنترل احساس
هر چه سالمان بالاتر می‌رود گویا آسان‌تر می‌شود چون کس از سویی به خوی خودش بهتر پی می‌برد و از سویی همچون
هر چیز دیگری، برزش به ورزیدگی و چیرگی می‌انجامد. کنترل یا مهار احساسها یکی از کلیدین‌ترین ابزار برای شادی است چون
مهم نیست شرایط بیرونی چه اند تازمانیکه شما و احساسی که دارید در آشتی باشید زندگی خوشایند خواهد ماند.

از سویی ولی کهنسالی به پیدایش بیماری ها و ناتوانی ها هم می‌انجامد و کیفیت زندگی را پایین می‌آورد، با این همه
من کهنسالانی دیده ام که خشنود و سرزنده اند.

رویهمرفته ‌شاد بودن بدید من تا اندازه ای آموختنی‌ست. زندگی این روزها پیچیده تر از آن شده که
غریزه ی تنها برای شاد بودن بسنده کند و از همین‌رو نیز این شمار کتاب‌های خودیاری فراوان اند چون
راههای رسید ن به افسردگی و اندوه پرشمارتر اند.


پ.ن. راستی من تاکنون میپنداشتم شما پسری.
نمیدانم از کجای سخنم پنداشتی که پسر نیستم خیر، شاید از آنجایی که گفتم از من خواستن برقصم، دنس و این حرفا ...
بنظر من تنها راه گذر از این موضوع پوست کلفت شدن، پررویی و بی‌شرمی و نادانیست.
یک انسان با عواطف خشک و بی‌احساس که سالیان سال سرکوب و تحقیر شده و در انزوا بدور از دوستان اجتماعی فرگشت شده. چطور میتواند از یک جامعه سنتی؛ مذهبی وارد فضای باز شود و همراه با دختران و پسران بطری مشروب در دست برقصد و شادی کند؟
وقتی متون صادق‌هدایت رو میخوندم دقیقا افکار پریشان او هم در همین راستا بود.
دختران زیبا، ویترین مغازه‌های شیک و انگار من برای این دنیا ساخته نشدم همه چیز به دید من مسخره و پوچ بود.
خودکشی صادق‌هدایت مسئله‌ای نیست که به این آسانی بشه تحلیل و قضاوت کرد.
یا اینکه چشم‌ها را باید بست و خود را به گستاخی و پررویی زد و مثل یک بازیگر نقش بازی کرد؟ مگر اینکه بازیگر خوبی باشی وگرنه یک سلیبریتی بی‌نمک و مصنوعی و مزخرف و غیرقابل تحمل هستی، نتیجه شکست است.