درسته, در کشاورزی به این همان پیوند زدن میگویند, ژن بهمان سیب را دستی میگزینند و با درخت دیگر پیوند میزنند, چون آنرا سودمندتر میابند.
در گفتمان تکنولوژی, یا در اینجا مدرنگرایی نیز همین است. ما یک نیروی برتر و پرزور داریم که همان "فرهنگ" میباشد.
در فرهنگ مدرنگرایی نیز سخن شما پربیراه نیست که ژنهایی بیشتر از همه پاداش دارند میگیرند که از همه بی بند و بارتر و بیاخلاقتر میباشند, که این بیاخلاقی و "آسانگیری" در سیستم تکنولوژیک و در جهان مدرن همان "open-mindedness" نامیده میشود.
به دیگر زبان, سیستم همان آسانگیری, چندفرهنگگرایی (multiculturalism) و رویهمرفته ارزشهایی را میپسندد که کس
با هر چه به
او دیکته میشود بسیار نرمخویانه و بیآزارانه کنار آمده و دم برنیاورد, چرا که او روشنفکر, open-minded و چندفرهنگگرا خودش را میشناسد;
یا در بدترین چهره اگر هم در برآورد, از راههایِ بسیار نرم, همچون نویسندگی, وبلاگنویسی و بحث در فرومها باشد - برای نمونه, Bill Joy.
بزرگترین دشمن سیستم "خشونت" است و شما کمتر تا هرگز میبینید که سیستم تکنولوژیک خشونت را پذیرفتنی بداند;
امروز بیشتر از هر زمانی شما خشونتهراسی میبینید و این درست بوارونهی ِ فرهنگ سنتی است. برای نمونه در فرهنگ
سنتی ایران ما قهرمانهایِ برجستهای داریم همچون کاوهیِ آهنگر, که اینها در جاییکه شرایط را تحمل ناشدنی
یافتهاند بجای نویسندگی, آستین بالا زده و از راه خشونت راه را برای دگرگونی و انقلاب همواره نمودهاند; درست
وارونه همان که جای دیگره اشاره نمودید, آنچه سیستم تکنولوژیک میپسندد: انقلابهای نارنجی و سبز و مخملین.
تا اندازهای درست است, ولی در روانشناسی آدمی ما نباید ایدهآلهایِ خودمان را فرافکنی نماییم. من با تفسیر
کازینسکی بسیار همراهترم که میگوید بیشتر آدمهای امروز همواره راه آسان و هموار را میروند. اینکه چرا اینگونه
شده شاید به سخن بالا برگردد, که از آغاز تمدن, زمختانه بگوییم از نزدیک ده هزار سال پیش به اینسو
ژنهایی برتری داده شدهاند که از همه رامتر, نرمخوتر و اجتماعیتر بوده باشند. در این انگاشت روشنه این تنها یک
گزینش زمخت بوده و چند هزار سال نیز زمانی نیست که همچو ویژگی برجستهای بخواهد در همهیِ ژنها خودش را نهادینه ساخته باشد.
هر آینه, اینکه فرایند چه بوده بیشتر سرگرمکننده است, ولی آنچه در عمل به کار میاید این است که ببینیم آدم میانهیِ
امروز بیشتر از همه چه جور آدمیست, و این آدم همانجور که بالا آوردیم, بیشتر از همه در تفسیر کازینسکی میگنجد.
دربارهیِ دگرگونی سخت و انقلابت, میتوان و میباست به کازینسکی رجوع نمود که در آرماننامهیِ خود بازشکافی نموده
است که چرا برای نمونه برای انقلاب نیازی به این نمیرود که اکثریت مردم همراه باشند. او چند نمونهیِ گویا از انقلابها
میآورد و به این میپردازد که چرا نباید هدف برای نمونه همراهاندن اکثریت مردم باشد, چرا پدید آوردن
یک هستهیِ متمرکز و خردگرا (در معنی لفظی آن) بیشترین کارایی را دارد و تا پا. در این باره و بیشتر
میتوانید به کتاب او رجوع کنید: http://www.zinelibrary.info/files/Ka...%20Slavery.pdf
پ.ن.
من دربارهیِ Car Schmitt خواهم پژوهست.


















































پاسخ با گفتآورد