. قلعه
= قالا = قال (قالماق = ماندن ، پابرجا ماندن) + ا (اك) = ماندگار ، پابرجا
787. قٍلٍق
= قيل (قيلماق = گزاردن ، ادا كردن ، رفتار كردن) + يق (اك) = رفتار خاص ، لٍم
788. قُلّق
= قوْللوق = قول (خدمت) + لوق (اك) = خدمتكاري ، بندگي و غلامي در دربارها
789. قلما
= قالما = قال (قالماق = ماندن ، پابرجا ماندن) + ما (اك) = ماندني ، فلاخن ، آلت سنگ اندازي چوپانها (27) ؛ اگر از اين ريشه باشد ارتباطش را نمي دانم.
790. قَلماش
= قالماش = هرزه ، نامعقول ، دروغگو ، ياوه گو (8 ،19) ؛ احتمالاً همريشه با قلاش (ه.م) است :
با توقلماشيات خواهم گفت هان! × صوفيا!خوش پهن بگشا گوش جان/ مولوي
بند كن مشك سخن پاشي ات را × وامكن انبان قلماشي ات را/ مولوي
791. قُلي
= قوُلو = قوُل (خدمت) + و (اك) = خادم ، فرزند پسر ، پسر ، نام آقا ؛ همريشه با غلام و غلمان و قلّق (25)
792. قليان
= قالايان = قالا (قالاماق = انباشتن ، برافروختن ، روشن كردن وسيله حرارتي) + يان (اك فاعلساز) = برافروزنده ، برافروزنده و روشن كننده با آتش ؛ اود قالاماق = آتش برافروختن
793. قليچ
= قيْليْنج و قليج و قيليش = شمشير : اي ارسلان قليچ مكش از بهرخون من × عشقت گرفته جملة اجزام موبه مو/ مولوي
794. قمچي
= قامچي = قام (قامماق = زدن ، زدن بقصد كشت) + چي (اك شغل) = وسيلة كتك زدن ، تازيانه و شلاق ؛ همريشه با: قمه (ه.م) و قاميچ (كفگير كه غذا را بهم زنند) و غاميش (ه.م) ؛ مصدر فوق نبايستي با قانماق (فهميدن) خلط شود(1):
قمچي به ناز بندوجفارا بهانه كن×باعاشقان سخن به سرتازيانه كن/سيفي
795. قمه
= قاما = قام (قامماق = زدن ، زدن بقصد كشت) + ا (اك) = وسيلة جنگي ، خنجر كلان ، نوعي چاقو ؛ قملتي = چاقوي بزرگ (باخ: قمچي و غاميش) (1،3،25)
796. قميز
= قاميْز= قام (صفت كاهنان ،كاهن ، غيبگو) + ايز (اك) = مربوط به كار كاهنان ، شراب ، نوشيدني ترش از شير گاو و شتر ، جام ، پياله ، ساغر ؛ بصورت koumiss در انگليسي و kymys در روسي هم استفاده مي شود: هرگزشراب و قميز و نمك نمي خورد/حبيب السير
797. قنداق
= قوُنداق = قون (دسته) + داق (اك) = گرفتني ، دسته ، دستة اسلحه ، پوشاندني نوزاد ؛ قوُنج = دسته
798. قنق
= قوْنوق وقوْناق = قوْن (قوْنماق = منزل كردن ، فرود آمدن ، نشستن ، نازل شدن) + اق (اك) = منزل كرده ، از راه رسيده ، نشسته ، مهمان ؛ قوْنشو = همسايه : چون راه رفتني است توقف هلاكت است×چونت قنق كندكه بيا خرگه اندرا / مولوي
صوفيي مي گشت در دور افق× تا شبي در خانقاهي شد قنق/ مولوي
799. قوتسوز
= قوت (مبارك) + سوز (نا ، بي ، بدون) = نامبارك ، ناميمون ، فلك زده و بيچاره،آدم فرومايه:تُرك آن بود كز بيم او دِه از خــراج ايمن بود * ترك آن نباشد كزطمع سيلي هر قوتسوز خورد/ مولوي
800. قوچ
و غوچ= قوْچ= پهلوان، ازچهارپايان ؛ قوچقار =گوسفند پروار گشني
801. قور
= قوْر = سلاح ؛ قورخانه = زرادخانه و كارخانة مهمات سازي ، قورچي = مسلح ، قورچي باشي= رئيس زرادخانه
802. قورباغه
= قوُرباغا = قوُر (صدا) + باغا (باخ: باخه) = دوزيست قور قور كننده ؛ توسباغا = تاسباغا = تاس (و تاش = سنگ) + باغا (دوزيست) = دوزيست سنگي ، سنگ پشت
803. قورت
= از مصدرقورتماق (= بلعيدن و فرو بردن) ؛ قورتوم = جرعه ، قورت قورت = جرعه جرعه
804. قورداوتو/گ
= قوُرد (گرگ) + اوْت (علف) + و (اك مضاف) = علف گرگ ، گياه خارا گوش (1)
805. قورماج
= قوْوورماج = قوْوور (قوْوورماق = برشته كردن ، تف دادن ، بو دادن گندم و ذرت) + ماج (اك) = تف دادني ، بو دادني ، برشته كردني ،گندم و ذرت بو داده شده
806. قورمه
= قوْوورما = قوْوور (قوْوورماق = برشته كردن ، تف دادن) + ما (اك) = برشته ، تف داده شده ،گندم و ذزت و سبزي و… تف داده و بو داده شده ؛ قورمه سبزي = نوعي غذا با استفاده از سبزي تف داده شده
807. قوروت
= قورو (قوروماق = خشك شدن) + ت (اك متعدي كننده) = خشكانده ،كشك ؛ قره قوروت = كشك سياه
808. قوريلتاي
= قوُرولتا = قوُر(قوُرماق = چيدن ، برنامه ريزي كردن) + ول (اك براي اجباري كردن فعل كه معادل فارسي ندارد) + تا (اك) = برنامه ريزي شده براي امري ، شوراي بزرگ ، شوراي بزرگ مردمي براي انتخاب رئيس (1): … و برادران به ديدار يكديگر مستبشر و مستظهر گشتند و آغاز قوريلتاي و طوي كردند/ تاريخ غازاني
809. قوش
= عموماً بمعناي پرنده و خصوصا يكي از پرندگان شكاري (سنقر)
810. قوشچي /ت
= قوُش (پرنده) + چي (اك شغل ساز) = كسيكه كارش با پرنده است ، ملّاعلي علاءالدين علي بن محمد سمرقندي عالم و رياضيدان و متكلّم ايراني كه به فرمان سلطان اُلُغ بيگ مأمور تشكيل رصدخانة سمرقند گرديد و ايشان عقاب مخصوص شاه را در شكارگاه نگه مي داشت.
811. قوطي
= قوتو = جعبه (1) ؛ در قوتادغوبيليك (باخ: مقدمه) بمعناي دستة مردم آمده است. شايد بعداً اجتماع تخته ها براي ساخته شدن قوطي نيز به اين معني آمده است! .
812. قهرمان
1-قارامان = قارا (قوي ، سياه رنگ ، بسيار) + مان (مانند ، پهلوان) = پهلوان قوي ، بسيار قوي
2-قاهارمان = قاهار (قاهارماق = برانداختن ، مچ انداختن) + مان (پهلوان) = پهلوان غالب و برازنده
813. قيچي
= قيچي = قيْيچي = قيْي (قيْيماق = بريدن ، ريز ريز كردن ، رحم نكردن ، زير قول زدن ، نگاه تيز و با دقت كردن) + چي (اك شغلي) = برش دهنده ؛ قيچاچي = قييچي چي = خياط ، قيْيديرماق = نگاه تيز كردن ، قييْقاج (باخ: قيقاج) ، قيْيما (باخ: قيمه) ؛ البته قيْييْ (= سوزن) و قيْييْق (= سوزن گوني دوزي) عليرغم تشابه ظاهري با اين كلمه همريشه نيستند بلكه از مصدر قايوماق (= قازورماق = كوك زدن) بوجود آمده اند.
814. قير
= قيْر = سياهي ، مرز و سرحد ، ناز و عشوه ؛ قيْراق = كناره ، قيْرنا = لبة ديوار و پشت بام ، قيْرقيْز (ه.م) ، قير- قوم = قير – ماسه و تار – مار ، قيْرچيل = عشوه گر ، قيْرقيْ (باخ: قرقي) ، قيْرجانماق = خنده هاي لوس و عشوه ناك ، قيْريْشما (باخ: كرشمه)
815. قيسي
=قايسيْ = خشكة توت يا زردآلو ، قيصي (معر) (8)
816. قيش
= قيْش = صورت محاوره اي قيْچ ، پا ، ركاب ، پايه ، تسمه ، بند ، دوال كمر ، چرم ، نان خمير ، زمستان (قيْش) (1): تيغ را ماليد بر قيشي كه بود × پيش تخمش در ركوع و در سجود/عارف
817. قيطان
= قايتان = بند كفش ، قايتاق = بند و تسمه ؛ اصل آنرا يوناني مي دانند ولي احتمالاً مصدري بصورت قايتاماق بوده كه ايندو كلمة مشابه از آن مشتق شده است.
818. قيقاج
= قيْيقاج = قيي (قيماق = بريدن ، نگاه تيز و پنهاني كردن) + قاج (اك) = بريده ، نگاه چپ ، نگاه كج ،كج ؛ قيقاج زدن = دل بردن (بوسيلة نگاه خماري) : مشق قيقاجي كه آن برگشته مژگان كرد و رفت * لاله زارسينة ما را گلستان كرد و رفت/ داراب بيگ
819. قيماز
= قيْي (قييماق = انصاف كردن ، خرج كردن ، بريدن) + ماز (اك سلبيّت) =كسي كه دل خرج كردن ندارد ، خسيس ؛ نمي دانم چرا آنرا در لغتنامه هاي فارسي كنيز مي نويسند؟ شايد از شعر زير بجاي خسيس ، كنيز استنباط كرده اند :
پس درِ خانه بگو قيماز را × تا بيارد آن رقاق و غاز را / مولوي
820. قيماق
= قايماق = قاي (قايماق = انباشتن) + ماق (اك) = انباشته ، رويه ، سرشير: زيمن نان جوين و پياز فقر زنم × هزارگونه مقشر به سبلت قيماق/ فوقي يزدي
821. قيمه
= قيْيما = قيْي (قيْيماق = بريدن ، انصاف دادن) + ما (اك) = بريده ،گوشت بريده ؛ قيمه خورشت = خورشتي با گوشت ريز شده ، قيمه قيمه = بريده بريده ، باخ: قيچي
822. قين
= قيْن = شكنجه ، عذاب (1) ؛ احتمال دارد كه كين در فارسي ، خفيف شدة همين كلمه باشد: بعد از قين و شكنجه و اخذ مال آنها ، شربت شهادت مي چشانيدند / عالم آرا
823. كابين
= كبين = مهريه ، صداق ؛ اين كلمه تركي است و در قديم بصورتهاي كبين ، قالين و قاليم استفاده شده است (2) و نبايد اصرار كرد كه با كابين فارسي (در اصل فرانسوي) بمعني اطاقك در ارتباط است:
اين جهان نوعروس را ماند × رطل كابينش گير و باده بيار/ خسروي
824. كاپود
= قاپود = قاپ (قاپماق و قاپاماق = بستن ، در بستن) + ود (اك) = دربچه ، درب جلوي ماشين ؛ همريشه با: قاپو (در) و قاپاق (سرپوش) و قاپقا (دروازه) ؛ تركيب قاپود مانند اومود (اميد) است.
825. كاسپين
قوم ترك كاسپي يا كاسي كه در هزارة دوم قبل از ميلاد در اطراف اين درياچه مي ريستند. [FONT="]احتمالاً جمع عربي بسته شده است. نام اين قوم در كاشان (ه.م) هم دي






































آغازگر جُستار










پاسخ با گفتآورد